۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

آزادي فريدون مشيري



 
 
پشه ای در استکان آمد فرود
 
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود
 
کودکی_از شیطنت_بازی کنان
 
بست با دستش دهان استکان
 
پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
 
جست تا از دام کودک وارهد
 
خشک لب می گشت،حیران،راه جو
 
زیر و بالا، بسته هرسو، راه او
 
روزنی می جست در دیوار و در
 
تا به آزادگی رسد بار دگر
 
هرچه بر جهد و تکاپو می فزود
 
راه بیرون رفتن از چاهش نبود
 
آنقدر کوبید بر دیوار سر
 
تا فروافتاد خونین بال و پر
 
جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
 
لیک آزادی گرامی تر، عزیز

هیچ نظری موجود نیست: