۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

رضا شاه زدایی، پیش زمینه ی حکومت اسلامی نوشته نادره افشاری




رضا شاه زدایی، پیش زمینه ی حکومت اسلامی

«مدیریت» واژه ای مدرن است و درست از دوران رنسانس به این سو به واژه نامه ی سیاسی/اجتماعی کشورهای پیشرفته افزوده شده است؛ علامه ی دهخدا آن را «گرداننده» ترجمه کرده که صفت فاعلی است از واژه ی «اداره» یعنی «اداره کردن» و راست و ریس کردن امور؛ «حکومت» اما واژه ای «کهنه» است که قدمتش را درازنای تاریخ نوشته اند؛ علی اکبر دهخدا این واژه را «فرمانروایی کردن» و «حکم راندن» و «قضاوت کردن» تعریف کرده است؛ همو حکومت راندن را نیز به مفهوم «اعمال و به کار بردن سلطه و فرمانروایی» آورده است.
همراه با نهادینه شدن ِ رنسانس، مدنیت و مدرنیته در جوامع مدرن، «دولت»ها کارشان را بر اساس «اعتماد» اکثریت ِ شهروندانی که به ایشان رای «اعتماد» داده اند، انجام میدهند. اگر همین «انتخاب شدگان» نتوانند وظایفی را که به ایشان محول شده، یعنی «اداره»ی نسبتا درست کشور به انجام برسانند، یا با «استیضاح» کنار گذاشته میشوند و یا دیگر سر از صندوقهای رای بیرون نمیآورند.
تعریف مدرن و متمدن از انسان و «شهروند» پدیده ی تازه ای بود که به صورتی کمرنگ در نگاه و دیدگاه مشروطه خواهان ِ «غیرآخوند» خود را نشان داد. این که روی واژه ی «مشروطه خواهان غیرآخوند» زوم میکنم، به این دلیل است که به تجربه میدانم دینها و به ویژه دین اسلام و مذهب تشیع با تعریف مدرن از انسان، شهروند و حقوق شهروندی، آن گونه که پس از انقلاب کبیر فرانسه در قانون اساسی و مدنی کشورهای اروپایی و همچنین در بیانیه ی جهانی حقوق بشر پس از جنگ جهانی دوم نمود یافت، از اساس زاویه ای 180 درجه دارند.
در میان دولتمردان و «روشنفکران» ایرانی پس از انقلاب مشروطه، ظاهرا تنها رضا شاه فقید است که نگاهی مدرن به فنومن انسان و حق و حقوقش دارد.
این دو نگاه به زندگی و به انسان را میتوان در رفتار «متنافر» رضا شاه و مخالفینش دید و تاسف خورد. در این کار نگاهی کوتاه میاندازم به این دو منش و روش فرهنگی و سیاسی؛ و همچنین به دولتمردان و «روشنفکرانی» که سیاست «رضاخان زدایی»[1] را پیش برده اند؛ و زمینه ساز به قدرت رساندن سید روح الله خمینی و هم دستانش شده اند.
به باور من سرنوشت و تاریخ ما در این سده ی کذایی چهاردهم خورشیدی [تقریبا قرن بیستم] دقیقا در همگرایی یا واگرایی نسبت به این رفتار مشخص رضا شاه مشخص میشود. آنچه من نگاه رضا شاه به موضوع انسان میدانم، نگرشی است مدرن به انسان که انسان را «شهروند» تعریف میکند و هیچگونه جداسازی جنسی، قومی، نژادی و عقیدتی را برنمیتابد.
به نوشته ی «جلال متینی» پیش از مشروطه جان و مال و آبرو و حیثیت مردم در دست دو گروه بود؛ یکی هیئت حاکمه و دیگری «علما». هیئت حاکمه عبارت بود از شاه، درباریان و تمام ماموران حکومتی در سراسر کشور که بر طبق دلخواه خود به اصطلاح به رتق و فتق امور میپرداختند. گروه دوم علما و ملایان بودند که خود را به مانند امروز نایب امام زمان معرفی میکردند و قانون شرع را برای اداره ی جامعه کافی میدانستند، و در عمل قدرتشان از گروه اول به مراتب بیشتر بود. اینان به خصوص تعلیم و تربیت و قضاوت و اوقاف را از آن خود میدانستند و کسی را یارای مقابله با آنان نبود. قانون اساسی مشروطه، تمام آحاد ملت ایران را متساوی الحقوق اعلام کرد. گرچه با فشار ملایان در اصل دوم متمم قانون اساسی به آنان این حق داده شد که قوانینی را که برخلاف شرع تشخیص میدهند، «وتو» کنند؛ ولی هرگز ملایان نتوانستند از این حقی که به ناحق به آنان داده شده بود، استفاده کنند... ناگفته نماند که در فاصله ی سالهای 1285خورشیدی که فرمان مشروطیت به توشیح مظفرالدین شاه رسید، تا سال 1304 که به سلطنت قاجاریه پایان داده شد، با وجود قانون اساسی حتی یک کار چشمگیر هم در ایران انجام نشد، و در تقریبا به همان پاشنه ی سابق میچرخید. در این دوره ی بیست ساله، احمدشاه به مدت شانزده سال پادشاه بود [یعنی همان مدتی که رضاشاه از سال 1304 تا 1320 پادشاه ایران بود] در دوران سلطنت احمدشاه بود که در سال 1907 ایران به دو منطقه ی نفوذ انگلیس و روس تقسیم شد، قرارداد 1919 به امضاء رسید و ایران عملاً در صف مستعمرات انگلیس قرار گرفت؛ شاه ایران از دولت انگلیس مقرری ماهانه میگرفت، تا به منویات آنان گردن نهد. جنوب خوزستان و منطقه ی نفت خیز آن از ایران جدا شده، با حمایت دولت انگلیس به شیخ خزعل سپرده شده بود...[2]
فشار ملایان آنچنان بود که اولا با سرسختی تمام نهضت مشروطه را به نام خودشان سکه زدند و طباطبایی و بهبهانی شدند «رهبران مشروطه» از سویی با فشار ملایان، با اضافه کردن متمم قانون اساسی به قانون اساسی مشروطه [که بر اساس حقوق برابر همه ی ایرانیان مدون شده بود] نابرابریهای دینی را صورتی قانونی بخشیدند که البته در تمام دو دوره ی پادشاهی پهلویها نتوانستند به موفقیتی برای اجرای نیات پلیدشان دست بابند.
اما سالها پیش از تلاشهای ماندنی رضا شاه، در 14 امرداد ماه سال 1285 خورشیدی، مظفرالدین شاه قاجار فرمان مشروطه را در کاخ صاحبقرانیه امضا کرد. پیش از امضای این فرمان، شاه از پیرامونیانش و آنانی که از او میخواستند برای خواباندن سر و صدای مردم، فرمان را امضاء کند، میپرسد: «اگر من این فرمان را امضا کنم، آیا ایران مثل پاریس خواهد شد؟»
این میزان درک و فهم پادشاه قاجار است که خودش را آنچنان «آفریننده و خالق و فعال مایشاء» تصور میکند که به خیالش با زدن انگشت یا مهری پای کاغذی، حاصل قرنها تلاش روشنگران و نخبگان اروپایی از سنخ ولتر و گالیله و ژوردانو برونو و دیگران، یکباره دست کم در هیئت خیابان کشیها و پارکها و ساختمانهای پاریس به ایران خواهند آمد و بدون هیچ تلاشی، چه در حیطه ی تکنیک و چه در حیطه ی عقل و شعور برگزیدگان، روشنفکران و دولتمردان، و چه در حیطه ی حقوق برابر انسانها، ایران همانند پاریس خواهد شد!
با این همه امضای فرمان مشروطه به نوعی سرفصل تازه ای در زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ما ایرانیان شد.
اما شوربختانه اساسی ترین کلید کج فهمی روشنفکران و دولتمردان ایرانی، شیعه زدگی و عقب ماندگی ذهنی آنان است که هیچگاه نتوانستند و نخواستند و اساسا شهامت نداشتند [و ندارند] که دین را از حکومت جدا بخواهند و بانی نظامی سکولار شوند. به همین دلیل هم «رضاخان زدایی» و در واقع رضا شاه ستیزی را از همان فردای ترک اجباری رضا شاه از ایران آغاز کردند؛ همان دولتمردانی که بیشترشان یا از خاندان سرنگون شده ی ملاپرور قاجار بودند؛ یا از تبار آخوندهای مشروعه خواهی همچون شیخ فضل الله نوری؛ و البته همگی در حسرت بازگرداندن ایران به «دوران طلایی» شاهان ضد ایرانی قاجار و «اجرای بی تنازل» و تکراری عقبماندگیهای رسوب شده در متن بستر جامعه ی عقبمانده و شیعه زده ما؛ یا در راستای ستایش استالین، در تلاش برای ایرانستان کردن این سرزمین فلک زده و لقمه لقمه شده!

فصل مشترک همه ی جریانهای خواستار سرنگونی نظام پادشاهی در ایران، نه استبداد ستیزی آنها [آنگونه که ادعا میکنند] که زن ستیزی افسارگسیخته ی ایشان بود [و هست] و عدم باورشان به حقوق برابر همه ی انسانها و تلقی عوضی شان از آزادی زنان. تفاوتی هم نمیکند که خود را پشت کدام حزب و دسته و گروه و ایدئولوژی ای پنهان کرده اند، یا نکرده اند. سکوت پرسش برانگیز جریانهای خواستار ماندگاری نظام کهریزکی اسلامی، در رابطه با تجاوزهای سیستماتیک به حقوق زنان و تن زنان، از همان آغاز به قدرت رسیدن سید روح الله خمینی، درستی این «تئوری» را نشان میدهد.
زنان شرکت کننده در این افتضاح تاریخی نیز خود به نوعی زن ستیز بوده اند؛ والا که دنبال نماد زن ستیزی و عقبماندگی و تحقیر زنان راه نمیافتادند؛ به ویژه منظورم زنان تحصیلکرده ی آن دوران است که لچک و کفن سیاه به تن کشیدند و دنبال مشتی رجاله فریاد زدند که بیایید همین جزیی آزادیهای مدنی ما را هم «مرده خور» کنید؛ مفت چنگتان؛ و دیدیم که نخستین قربانیان این حکومت کهریزکی اسلامی در همه ی گذرگاههای ایران، زنان بودند و زنان هستند.
اولین جرقه‌ های حجاب اجباری [3] در اسفند سال ۱۳۵۷ یعنی کمتر از یک ماه پس از پیروزی انقلاب زده ‌شد. یک روز پیش از هشتم مارس، روز جهانی زن، در حالی که گروه‌ های مختلف سیاسی در تدارک برگزاری اولین مراسم روز جهانی زن در ایران بودند، روزنامه ی کیهان با این تیتر منتشر شد: «زنان باید با حجاب به ادارات بروند!»
در صفحه ی اول این روزنامه به نقل از خمینی نوشته‌ شده‌ بود که «در وزارتخانه ی اسلامی نباید معصیت بشود. در وزارتخانه ‌های اسلامی نباید زن‌های لخت بیایند. زن‌ها بروند، اما باحجاب باشند. مانعی ندارد بروند کار کنند، لیکن با حجاب شرعی باشند.»[4]
همچنین نوشتند که «۱۵هزار زن که در دانشکده ی فنی دانشگاه تهران جلسه ی سخنرانی داشتند و به دنبال یک رأی ‌گیری تصمیم گرفتند دست به راهپیمایی بزنند. آنها در حالی که گروهی از مردان همراهشان بودند، به طرف نخست وزیری حرکت کردند. زنها شعار میدادند: «ما با استبداد مخالفیم!» و «چادر اجباری نمیخواهیم!»
روزنامه ی کیهان در تاریخ ۱۹ اسفند ۵۷ در کنار چاپ گزارش‌های مفصلی از راهپیمایی‌های زنان، یادداشتی از سیمین دانشور، نویسنده و همسر جلال آل‌ احمد [پان اسلامیست معروف و یکی از تئوریسینهای حکومت اسلامی] منتشر کرد. دانشور در این مقاله حجاب را «مساله ‌ای فرعی دانست» و از هر دو گروه طرفداران و مخالفان حجاب خواست که بهانه به دست «ضد انقلاب» ندهند...
به نوشته ی سیمین دانشور: «ما هر وقت توانستیم این خانه‌ ی ویران را آباد کنیم، اقتصادش را سر و سامان دهیم... حکومت عدل و «آزادی»[5] را برقرار سازیم... می‌توانیم به سراغ مسائل فرعی و فقهی برویم؛ می‌توانیم سر فرصت و با خیال آسوده و در خانه ‌ای از پای بست محکم بنشینیم و به سر و وضع زنان بپردازیم!»[6]
و شوربختانه کسانی همچون این بانو در میان زنان و مردان باصطلاح تحصیلکرده ی ایرانی که تا بن استخوان شیعه زده و مقلد و «نواب» خمینی بودند و هستند، کم نداشته و کم نداریم!
روزنامه ی اطلاعات بیست بهمن ۱۳۵۷ قسمتی از سخنرانی خانم دکتر هما ناطق مورخ برجسته ی کشور در دانشگاه تهران را زیر عنوان «نقش زن در انقلاب ایران» منتشر کرد: «[وی] علت این مساله را «برده شدن» زن در جامعه ی آن زمان دانست و نوشت که هیئت حاکمه ی رژیم با حمایت از زنان در تلاش برای زیر نظر گرفتن خانواده ها بوده است. وی افزود که زنان در دوران پهلوی آلت دست شده بودند، تا فقط خرید کنند... البته زن روستایی در نظام غاصب فقط به درد فیلم‌های وزارت فرهنگ و هنر می‌خورد...»
اما همین خانم دکتر هما ناطق، استاد و پژوهش‌گر برجسته ی ایرانی در مطلبی که در کیهان لندن، هفتم اسفند‌ماه 1381 به چاپ رسید، در مورد روشنفکرانی که هنوز از انقلاب و شرکت خود در آن دفاع می‌کنند نوشت: «روشنفکرانی که پس از ۲۳ سال [تا زمان نوشتن مقاله] هنوز برای آن انقلاب «شکوهمند» آن راهپیمایی‌ها و آن عربده ‌کشی‌ها سینه می‌زنند و خوشند به این ‌که، تاجداران را برافکندیم و دستاربندان را بر جایشان نشاندیم. چه خوش گفت شادروان غلامحسین صادقی که از برکت آن انقلاب: «عقل مردم مدور و ایران برکه‌ ای گشت و کرم ‌پرور شد.»
وی [خانم دکتر هما ناطق] آن‌ گاه از خود برای شرکت در انقلاب ۵۷ انتقاد کرده و چنین می‌نویسد: «پرونده ی بنده چه بسا نابخشودنی‌تر از دیگران باشد؛ چرا که در انقلاب، هم مدرس بودم و هم محقق!
«بدا که شور چنان برم داشت که اندوخته ‌ها و دانسته ‌ها را به زباله ‌دانی ریختم و در هماهنگی با جهل جماعت به خیابان‌ها سرازیر شدم. ادیبانه ‌تر بگویم: «گه زدم و به قول صادق هدایت اکنون آن گه را «قاشق قاشق» می‌خورم و پشیمان از خیانت به ایران، گوشه ‌ای خزیده ‌ام تا چه پیش آید.»
وی در پایان افزود: «قرن‌ها پیش از این «طالب آملی» گفته بود: «پای ما کج، راهبر کج، قصد کج، گفتار کج!» [7]
در مورد «رضا خان زدایی» ناصر پاکدامن مینویسد:
رضاخان زدایی از [همان] فردای شهریور 1320 آغاز میشود و یكی از محورهای اصلی آن جلب رضایت و تحبیب قلوب روحانیون است. محمدعلی فروغی كه در شهریور 1320 به نخست وزیری انتخاب شد، در همان آغاز كار گفت که «باید به مساله ی دین هم اهمیت داد. در بیست سال گذشته [دوران صدارت و پادشاهی رضا شاه] یكی هم دین از میان رفت.»[8]
دولتمداران و باصطلاح «روشنفکران» پس از رضا شاه همه در تلاش بودند [و همچنان هستند] تا زخمی را که «رضا خان» بر پیکر ارتجاع، عقبماندگی، زن ستیزی و دگراندیش ستیزی زده بود، با هر حیله ای التیام بخشند و در این راستا از هیچ ترفند ضد ایرانی و ضد انسانی ای رویگردان نشدند.
«در حكومت دوم [9] سهیلی [1322] تحبیب روحانیان بیش از پیش دقت و صراحت و وسعت مییابد... محسن صدر در 12 خرداد 1322 به وزارت دادگستری گمارده میشود. اوست كه به گفته ی احمد كسروی «دستگاه انگیزاسیون» در دادگستری برپا میكند و پرونده ی وكالت كسروی را نیز باطل میكند. باز هم در زمان اوست كه سیزده كتاب از كتابهای كسروی و از جمله شیعیگری را توقیف میكنند. در میان این كتابها آن یك كه خشم روحانیان را برانگیخت، [همان] «شیعیگری» بود.[10]
احمد کسروی در کتاب «دادگاه» دگرگونی فضای اجتماعی ایران را پس از ترک اجباری رضا شاه فقید این گونه نوشته است:
«آنان كه [پس از رضا شاه] رخت دیگر گردانیده بودند، دوباره به عبا و عمامه بازگشتند. آنان كه به گوشه ای خزیده بودند، بیرون آمدند. بار دیگر با قانونها، دانشها و همه ی نیكیها نبرد آغاز كردند. بار دیگر آخوند ‌بچه ها و سید‌بچه ها كه چغاله ی گدایی و مفتخوری هستند، در خیابانها پدیدار شدند... چیز دیگری كه دیده شد آن بود كه با انگیزش همان «كمپانی خیانت» بلكه با سرمایه ی آن، برای ملایان روزنامه بنیاد نهاده شد... باز دیده شد دولت در اداره ی رادیو دستگاهی به نام «تبلیغات دینی» برپا گردانیده، به كسانی از مردان تیره مغز ماهانه داد‌ كه بنشینند و گفتارهای سراپا یاوه و بدخواهی نویسند و به آن روزنامه و مانندهای آن فرستند.»[11]
دشمنی محسن صدر با احمد کسروی دلیل تاریخی جالبی دارد!
«محسن صدر در 15 خرداد 1324 دوران نخست وزیری خود را آغاز كرد. دیدیم كه به هنگام وزارت دادگستری اوست كه نخستین پرونده سازیها علیه كسروی آغاز میشود. اكنون كار شدت بیشتری میگیرد... در 29 اسفند 1323 دكتر صدیق وزیر فرهنگ حكومت بیات، نامه ای به دادگستری نوشت و تعقیب كسروی را خواستار شد. در 14 خرداد 1324 سید محمد ‌صادق طباطبایی، رئیس مجلس شورای ملی هم نامه ای در این زمینه مینویسد و در همان ایام رئیس بازرسی مجلس شورای ملی هم به دنبال «شكایات واصله» به وزارت دادگستری نامه مینویسد و «تعقیب» كسروی را خواهان میشود. چند‌ روز بعد در 24 خرداد، محسن صدر [صدرالاشراف] نخست وزیر هم بر ضرورت تعقیب كسروی انگشت میگذارد.»[12]
«ماجرا بدین گونه آغاز شد كه كسروی را با اتهام «توهین به اسلام» برای بازپرسی به دادگستری فرا خواندند. این اتهام از دیدگاه قضایی هیچگونه «دلیل محكمه پسند» یا مبنای قضایی نداشت. اما آنجا كه نخست وزیر وقت محسن صدرالاشراف كه از كسروی كینه ای دیرینه در دل داشت، بر «تعقیب» او پای میفشرد، این امر شگفتی آور نمینمود. بد نیست به عنوان «جمله ی معترضه» ریشه ی «كینه ی دیرینه» ی محسن صدر را بشناسیم. این امر ما را با یكی از فضیلتهای برجسته ی کسروی آشنا میكند. پایبندی کسروی به راستی، و بی پروایی او در بركشیدن نقاب فریبنده و دغلكاری از چهره ی مردان سیاسی، همانندی در میان مردان سیاسی/اجتماعی دوران معاصر نداشت.
چنین بود كه دشمنان وی [کسروی] تنها در میان ملایان نبودند و شمار فراوانی از مردان سیاسی كه با پایان دوران رضاشاهی دوباره به میدان سیاست بازگشته بودند و با بهره گیری از «فراموشی وجدان همگانی» عرصه ی تازه ای برای جولان و خودنمایی یافته بودند، این فاش گویی را برنمیتافتند و كسروی را دشمن میداشتند.
بخش بزرگی از این مردان سیاسی كسانی بودند كه پیش از برآمدن جنبش مشروطه از پشتیبانان خودكامگی بودند، اما همین كه با شم تیز خود دریافتند كه جنبش [مشروطه] پیروز خواهد شد، ناگهان آزادیخواه شدند و به بهره برداری از نظام تازه پرداختند. شناسانیدن شماری از این مردان سیاسی دغلكار در اثر ارجمند و یگانه ی احمد کسروی «تاریخ مشروطه ی ایران» بازتاب یافته است. خود وی در پیشگفتار این اثر از هفت انگیزه یاد میكند كه بیش از هر چیز دیگر او را به فراهم آوردن این اثر واداشته است. انگیزه ی سوم كه بیش از انگیزه های دیگر او را زیر تاثیر گذارده است و از این رو به تنهایی حجمی برابر شش انگیزه ی دیگر را دربر گرفته است، به راستی انگیزه ای صرفا اجتماعی است. آوردن همه ی این انگیزه از حوصله ی این سوگیاد [13] بیرون است و من [14] تنها به یك فراز از آن بسنده میكنم كه در رابطه ای بیواسطه با «كینه ی دیرینه»ی صدرالاشراف به كسروی است. در آن فراز كسروی میگوید:
«ناآگاهی ایرانیان از سود و زیان و سستی اندیشه های ایشان به اندازه ای است كه كسان بسیاری از وزیران و دیگران كه با مشروطه دورویی نموده، از باغشاه درآمده، در بهارستان جا گرفته اند، از زبونی اندیشه، بدی آنها را ندانسته و به چون و چرایی برنخاسته اند، و تا ما بنویسیم آن كسان را به بدی نمیشناختند.»[15]
«اشاره ی «از باغشاه درآمده، در بهارستان جا گرفته اند» در متن اثر از هم باز شده و به روشنی به گفتگو گذارده شده كه چگونه در دوران «استبداد صغیر» یعنی به قدرت رسیدن زودگذر محمدعلی میرزا با كمك روسها و به توپ بستن مجلس، گروهی از آزادیخواهان و كوشندگان بنام همچون ملك المتكلمین، جهانگیرخان صوراسرافیل، قاضی ارداقی را دستگیر كرده و در باغشاه به زندان افكندند و سپس آنان را كشتند. بازپرسی این مردان بزرگ را «محسن صدرالاشراف» برعهده داشت. با گشودن این نكته ی فراموش شده بود كه از آن پس و بویژه از سوی نشریات آزادی یافته پس از شهریور 1320 به وی لقب «دژخیم باغشاه» داده شد. از این رو چندان شگفتی آور نبود كه در دوران نخست وزیری او پرونده ی اتهام «توهین به اسلام» دنبال شود...[16]

و اما سید روح الله خمینی و خیز او برای «رضا شاه زدایی» و خیز بعدی اش برای رسیدن به سلطنت و خلافت اسلامی بر ایران فلک زده!
«در نیمه ی دوم سال 1322 نویسنده ای به نام حكمی زاده كتابچه ی كوچكی در كمتر از چهل صفحه با نام «اسرار هزار ساله» منتشر كرد. در این جزوه روحانیت شیعه در برابر پرسشهایی قرار داده شد. یك سال بعد در 1323 كتابی به نام «كشف الاسرار، رد بر اسرار هزار ساله ی حكمی زاده» منتشر شد كه در چاپ نخستین آن، نام نویسنده مشخص نبود. بعدها معلوم شد كه این كتاب با حجم 428 صفحه به وسیله ی آقای [سید روح الله] خمینی نوشته شده است. چنانچه پس از انقلاب این كتاب با عنوان «كشف الاسرار» با نام نویسنده اش...چاپ شد. این از روز روشن تر است كه نوشتن كتابی با حجم 428 صفحه در پاسخ جزوه ای با كمتر از 40 صفحه منطقی نیست، پس نویسنده ی كتاب هدف دیگری را در نظر داشته است. در ششمین شماره ی «چشم انداز» چاپ پاریس‌ در این زمینه به گستردگی گفتگو شده است... نویسنده ای با نام «محمدتقی حاج بوشهری» در شماره های پراكنده ای از «چشم انداز» شجره نامه ی زندگی و تحصیل و فعالیتهای مذهبی آقای خمینی را... زیر عنوان از «كشف الاسرار» تا «اسرار هزار ساله» نوشته است...
«باید ‌گفت كه «اسرار هزار ساله» در نوع خود بی نظیر نیست. در آن سالها دیگرانی هم اعتقادات و رسوم مذهبی را به نقد كشیدند... اما كسی كه در این راه پیشتر آغاز كرد و پیشتر هم رفت، زنده یاد احمد كسروی بود. پس از شهریور بیست، فعالیتهای او دیگر از حیطه ی ادب و تاریخ و انتقاد آداب و رسوم و اعتقادات گذشت و در مسیر آنچه نخست در سالهای پیشین جنگ جهانی دوم در «آئین» بیان كرده بود، گام نهاد؛ یعنی در مسیر نقد اعتقادات مذهبی و تدوین آنچه پاكدینی نام مینهاد.
«نخستین نوشته های انتقادی به صوفیان و بهاییان پرداخته بود. «بهائیگری» و «صوفیگری» با اقبال فراوان روبرو شد. سومین نوشته «شیعیگری» بود كه خشم اهل تشیع را برانگیخت. در برابر این اعتراضات، كسروی كتاب خود را تغییر نام داد و همگان را به داوری خواند: «بخوانید و داوری كنید!»
«در سال 1322 این كتاب دست به دست میگشت. بیشك قرنها بود كه اركان اسلام خود را با چنین انتقاداتی صریح و قاطع روبرو ندیده بود. «اسرار هزار ساله» در این ایام به بازار میآید...[17]
«از این رو آقای خمینی به میدان میآید و با نوشتن «كشف الاسرار» ظاهرا به «اسرار هزار ساله»ی حكمی زاده پاسخ میگوید، ولی كاملا روشن است كه او كسروی را هدف گرفته است، اما از برخورد رودرروی با او طفره میرود. دلیل روشن دیگری كه برای این امر وجود دارد، انتشار جزوه ی دیگری از آقای خمینی زیر عنوان «بخوانید و به كار ببندید» است كه كمی بعد از «كشف الاسرار» منتشر شد. عنوان این جزوه یعنی «بخوانید و به كار ببندید» به روشنی گویای آن است كه در برابر «بخوانید و داوری كنید» كسروی تنظیم شده است. تكه هایی از آن را نویسنده ی «چشم انداز» آورده است كه بازتاب خشم بی مرز خمینی است...
«هان ای روحانیون اسلامی، ای علمای ربانی، ای دانشمندان دیندار، ای گویندگان آئین دوست، ای شرافتمندان وطنخواه، ای وطن خواهان با ناموس... اگر مجال را از دست بدهید و قیام برای خدا نكنید و مراسم را عودت ندهید، فرداست كه «مشتی هرزه گرد شهوتران» بر شما چیره شوند...همه دیدید كتابهای «یك نفر تبریزی بیسروپا» را كه تمام آئین شماها را دستخوش ناسزا كرد و در مركز تشیع به امام صادق و امام غایب روحی له الفداء آن همه جسارتها كرد و هیچ كلمه از شماها صادر نشد... این چه ضعف و بیچارگی است كه شماها را فرا گرفته؟»[18]
از اینجاست که خمینی خیز برمیدارد تا «رهبری» جنبش «ضد اسلام شناسی» را برعهده بگیرد و در همین راستا دیگران را نیز برای تثبیت خرافات در اسلام و تشیع و تداوم جهل و تحمیق مردم به میدان مبارزه با آن «تبریزی بیسر و بی پا» [شادروان احمد کسروی] دعوت میکند. قرار است با حذف کسروی به حاکمیت «مشتی هرزه گرد شهوتران» پایان داده شود. در گیومه بنویسم که در حکومت و خلافت همین خمینی و بعد هم در حکومت جانشینش سید علی خامنه ای و به ویژه پس از افتضاح انتخابات دهم ریاست جمهوری در سال 1388 و جنبش آزادیخواهانه ی ملت ایران میبینم که «مشتی هرزه گرد شهوتران» در زندانها با پسران و دختران ما چه میکنند. بانیان و متولیان کهریزک و کشتارهای حکومت اسلامی آیا خود همین «مشتی هرزه گرد و مشتی شهوتران» نیستند که بر مسند سلطنت و خلافت «ولایت مطلقه ی فقیه» تکیه زده اند؛ بگذریم!
دکتر الموتی در مورد رخدادهای 15خرداد 1342 نوشته است:
از روزی کـه دولـت علـم روی کـار آمـد [28تیرماه1341] محمد رضا شـاه که از آغاز پادشاهی میخـواسـت برنامـه هایی را در جهت اصلاحات عمومی اجرا کند؛ فرصـت یافت تا آنها را یکی پس از دیـگری بمرحله ی اجرا بگذارد. نخستین اقدام دولت علم این بود که تصویب نـامه ای از هیئـت دولت گـذشـت که برای انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتـی، زنـان حق شـرکت درانتخابات را داشـته باشـند و منتخبین نیز در برابر کتاب آسمانی [و نه قرآن که تا آن زمان رسم بود] سوگند یـاد کننـد. ایـن امر موجـب شـد که تلگرافهایی بحضـور شـاه و دولت در مخالفـت با این تصویـبنامه مخابـره شود. از جمله تلگراف آقای خمینی حضـور شاه بود کـه نخستیـن تلگراف با عنـوان [حضـورمبـارک اعلیحضـرت همایـونـی] و با امضای [الداعی روح الله الموسوی الخمینی] بود که متذکر شـد: «دولت شرط اسلام را در رای دهندگان و منتخبیـن ذکر نکـرده وبه زنهـا حق رای داده و ایـن امرموجـب نگرانی علما و مسلمین شـده؛ تقاضـای حـذف تصـویـبنامه را دارد.»
شـاه به تلگراف مزبور پاسـخ میدهد با عنوان «حجت الاسلام آقای خمینی» و یادآور میشود کـه: «ما بیش از هرکس در حفظ شعایر مذهبی کوشا هستیم و تلگراف برای دولت فرستاده شـد. ضمنـا توجـه شما را به وضعیـت دنیا و زمانـه جلب میکنـم.»
آقای خمیـنی دومین تلـگراف رابـرای شـاه میفرسـتد و تقاضـا میکنـد: «دولت را موظف فرمائیـد که از قانون اساسی که ضـامـن اساس ملیـت و سلطنـت است، تبعیت نماید!»
بـازهم پاسـخ شاه فقیـد نظیـر پاسـخ قبلـی بود؛ کـه سـومیـن تلگـراف آقای خمینی میرسـد مبنی برایـنکه: «آقای علـم تخلـف خود را از قانـون اساسـی اعلام و با تبـدیل قسـم به قـرآن مجید، میخواهد قرآن را از رسـمیت انداختـه و اوسـتا و انجیـل و بعضـی کتب ضالـه را جای آن قراردهـد.»
ضمنـا در تاریـخ 15 آبـان1341 آقای خمیـنی تلگـراف تندی به علـم نخسـت وزیر میفرستد. همیـن جریانات و اعتراضـات سایـر روحانیـون موجب شـد که بدسـتور شـاه اجـرای تصویـب نامه متوقـف شـد و آقای علـم اعلام کرد که: «مقررات انجمنهای ایالتـی و ولایـتی اجرا نمیشود» که این اقـدام موجـب تشکر آقای خمینی و سایر روحانیون میشود و تا مـدتی دیـگر از تظـاهرات و تلگـراف آنـان خبری نبـود.
از ایـنجا بـود که دامنـه ی نبـرد پنهانـی روحانیـون و مالکین و مخالفین رژیم ازیک طرف، و طرفـداران سلطنـت و انقلاب سـفید از سـوی دیـگر درگـرفت و شـاه اعلام کرد کـه بـرای تصـویب اصـول ششـگانه بـه «رفراندم» خـواهد پـرداخـت. کلمـه ی «رفراندم» مخالفیـن زیادی یـافت. در بعضـی از نقـاط کشـور مخصوصـا مناطق مـذهبی تظـاهراتی علیـه رفراندم شد و شـعار میدادند: «ما پیرو قرآنیم/رفراندم نمیخواهیم!»
درهمیـن جریانـات بود که روز 8 اسفنـدماه 1341 یک کنگـره ی اقتصادی درکاخ سـنا تشـکیل شـد و شـاه ضمن نطقـی اعلام کـرد که از امـروز در ایران به زنان حق انتخـاب کـردن و انتخاب شـدن داده میشـود؛ تا این آخریـن ننـگ اجتماعی ما برطرف شـده و زنجیـر تحقیـر و اسارت از گـردن زنـان ایران برداشـته شـود»
روز بعـد زنـان به کـاخ مـرمر بـرای تشکر میروند و شـاه میگوید: «دیگر بانوان ما در ردیـف مهجـوریـن و دیوانـگان نیسـتند و میتوانند دوشـادوش برادران خـود در کـارهای مملکـت سـهیم و شـریک باشــند.»
ایـن اقدامات آخـوندهای مخالـف را بشـدت تحریـک کرد و تظاهراتی کردنـد کـه شـاه طـی نطقی گفت که: «اتحـاد نامقدس سـرخ و سیاه مانع انجـام کـارهای اصـلاحی اسـت. ولـی این کارها انجـام میشوند و عقب نشیـنی مـوردی نـدارد.»
خـرداد مـاه سال 1342 مصـادف بود با مـاه محـرم و شـب 15 خرداد که با عاشـورا مصادف بـود؛ آقای خمینی در قـم به منبـر رفت و بشدت به دولـت و رژیم حمله کرد کـه طبـق دسـتور دولت در نیـمه های شـب ماموریـن انتظامی در قم بخانه ی آقای خمینی ریختـند و او را دستگیر کرده، به تهران آوردنـد و در پادگان نظامی قصر بازداشت کردند.
صبــح زود سـید مصطفی خمیـنی به حـرم... معصومه میرود و مـردم را از واقعـه ی دستگیری پدرش آگاه میکنـد و به روحانیـون مقیـم قـم خبر میدهد و در نتیجه روز 15خـرداد تظاهـرات دامنـه داری در تهـران و قـم و مشـهد و سایر نقاط میشـود. چـون ایـام محرم و عاشـورا بـود و معمـولا اجتماعـات مذهبـی فراوان در همه جا وجـود داشـت؛ طـرفـداران خمیـنی مردم را واداشتند که به تظاهرکنندگان بپیوندنـد و درنتیـجه تظـاهرات مـذهبی منجـر به تظاهـرات سیاسـی شـد.
روزنامه کیهان در روز دوشنبه 16/7/41 نوشت که «طبق لایحه ی انجمنهاى ایالتى و ولایتى که در دولت به تصویب رسیده و امروز منتشر شده، به زنان حق راى داده شد.»
به گفته آقاى دوانى، البته در آن تصویبنامه:
1- قید اسلام را از شرایط انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان برداشته بودند.
2- به جاى قسم خوردن منتخَبین به قرآن مجید، کلمه ی کتاب آسمانى گذاشته شده بود.
3- به جاى کلمه ی ذکور «از شرایط منتخبین» کلمه ی «باسواد» گذاشته شده بود که اعم از ذکور و اناث مى‏باشد. همان روز بعد از نماز مغرب و عشا، آقایان شریعتمدارى و گلپایگانى و خمینى باهم اجتماع و مشورت کردند و قرار شد که هر یک از این آقایان تلگرافى را به شاه مخابره کنند و خطر این تصویبنامه را گوشزد و خواستار لغو آن شوند. بنا به نوشته ی آقاى على دوانى، روز 17/7/41 نخست آقای خمینى تلگراف [19] زیر را به شاه مخابره کرد:
«حضور مبارک اعلیحضرت همایونى‏، پس از اهداى تحیت و دعا، بطوریکه در روزنامه‏ ها منتشر است، دولت در انجمن‏هاى ایالتى و ولایتى، اسلام را در راى دهندگان و منتخبین شرط نکرده و به زن‏ها حق راى داده است و این امر موجب نگرانى علماى اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر خاطر همایونى مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام و آرامش قلوب است. مستدعى است امر بفرمائید مطالبى را که مخالف دیانت مقدّس و مذهب رسمى مملکت است، از برنامه ‏هاى دولتى و حزبى حذف نمایند، تا موجب دعاگوئى ملّت مسلمان شود/الداعى، روح الله الموسوى»
سپس آیت الله شریعتمدارى تلگراف زیر را به شاه مخابره کرد:
«بسم الله الرحمن الرحیم، پیشگاه رفیع اعلیحضرت همایون شاهنشاه،‏ با ابلاغ سلام و تقدیم ادعیه، بطوریکه روزنامه ‏ها منتشر کرده ‏اند، دولت در ضمن تصویبنامه ی لایحه ی انجمنهاى ایالتى و ولایتى شرط اسلام و شرط ذکوریت را در راى دهنده و انتخاب شونده الغاء نموده و ضمنا راى دادن و انتخاب شدن را به کلیه ی افراد ملت [اعم از زن و مرد] داده است. نظر به اینکه این تصمیم دولت مخالف با موازین شرعى و بالنتیجه مخالف با قانون اساسى است و صلاح ملک و ملت نیست، لذا خواهشمندیم که دستور اکید فرمائید دولت هم دو مورد مذکور را اصلاح نماید/ الاحقر سید کاظم شریعتمدارى»‏
اعتراض مراجع تقلید و روحانیون و مردم بر علیه تصویب نامه ی انجمن‏هاى ایالتى و ولایتى حدود دو ماه طول کشید تا به لغو آن تصویب ‏نامه از سوى دولت منجر شد. مشروح آن قضایا در کتاب «نهضت دو ماهه ی روحانیون ایران» و جلد سوم کتاب «نهضت روحانیون ایران» نوشته ی آقاى على دوانى آمده است.
بازگردیم به قتل کسروی و تلاش خمینی و «نواب» خمینی برای نابودی تلاشهای پهلویها [و روشنگران ایرانی] و به ویژه خط زندان زدایی از زنان و از بستر جامعه ی افیون زده و شیعه زده ی ما:
«در بیستم اسفند 1324 واپسین روز بازپرسی، ناگهان اعضای گروه «فدائیان اسلام» به اتاق بازپرسی هجوم آوردند و دو برادر محمدعلی و حسن امامی با تیراندازی و با كارد كسروی و همراهش محمدتقی حدادپور را از پای درآوردند. این نخستین ترور آشكار «فدائیان اسلام» بود كه فصل تازه ای در تاریخ ما گشود. انجام چنین تبهكاری ای چندان غیرمنتظره نبود؛ زیرا در هشتم اردیبهشتماه همان سال نیز «نواب صفوی» رهبر فرقه ی فدائیان اسلام با آهنگ كشتن، كسروی را در خیابان آماج تیراندازی قرار داده بود؛ اما تیرها آنچنان كارگر نیفتادند كه به مرگ كسروی بیانجامد و او پس از چند روزی بیمارستان را رها كرد.
«بیشك با چنان پیشینه ای مسئولان دادگستری و انتظامی نیك میدانستند كه چنین خطری وجود دارد. مصونیت متهم از هرگونه آزار و خطری در شمار نخستین وظایف نهاد دادگستری است. ولی روشن بود كه همكاری و همدستی شوم و ننگینی میان نهادهای حاكم [دولت] و مذهب برای از میان برداشتن كسروی پدید آمده بود.
«بهرام چوبینه» در پیش گفتاری كه بر چاپ دوباره ی سه اثر كسروی «بهائیگری، شیعیگری، صوفیگری» در یك مجلد نوشت، زندگی كسروی را غم انگیز میشمارد...[ 20]
«هیچ سرگذشتی پرشورتر از صعود‌ این آذربایجانی شورانگیز به قله ی حكمت و دانش نیست، و هیچ حادثه ای را در تاریخ ادبیات معاصر ایران پرهیجانتر از ماجرای زندگی و ترور دردناك او در كاخ دادگستری ایران نمیتوان پیدا كرد.»[21]
«تاریخ نشان داد كه پیوند‌ میان نیروی حاكم و نیروی مذهب پایانی نامیمون داشت. در آن زمان «فدائیان اسلام» چندان نیرومند نبودند، اما «عوام فریبی» كارافزار همه ی نیروها و گروهها و شخصیتهایی بود كه در خلاء پدید آمده [خلاء فقدان رضا شاه فقید در قدرت و اشغال ایران و آمدن دولتمردان ضد مشروطه بر مسند قدرت و کم سن و سالی شاه جوان] که پس از سقوط رضا شاه برای «كسب قدرت به هر بهایی» میكوشیدند.
«اگر سید ضیاءالدین طباطبایی با كلاه پوستی خود از فلسطین بازگشته و با همه ی مظاهر پیشرفت مخالفت میكرد، حزب توده نیز، برای آن كه در عوام فریبی از «سید» واپس نماند، در ماه محرم سر در حزب را سیاهپوش میكرد، تا در عزای مذهبی تاسوعا و عاشورا شركت داشته باشد. بازار عوام فریبی سخت گرم بود. چنین است كه اگر بخشی از نیروی حاكم آن دوران مستقیما به همكاری با ملایان تن در داد، بخشی دیگر نیز در مرگ كسروی، نابودی انسانی را میدید كه پرده های عوام فریبیشان را میدرید و گذشته ی نه چندان روشنشان را باز مینمود.»[22]
سیروس علی نژاد گفتگویی دارد با «دکتر محمد صنعتی» در رابطه با جریان روشنفکری دهه ی چهل خورشیدی ایران که در چند شماره در کیهان چاپ لندن [23] چاپ شده است. اصل گفتگو در نشریه ی «بخارا» آمده است. صنعتی در مورد رضا شاه میگوید:
«بعد از دوران مشروطیت، ما دوران رضا شاهی را داریم. رضا شاه با وجود این که شاید تحصیلات آنچنانی نداشت، اما این نگرش را داشت که باید کشور مدرن شود، باید پیشرفت کند. با این که با حمایت انگلیس به قدرت رسید، ولی به مانند یک ناسیونالیست واقعی عمل کرد؛ گرچه با دیکتاتوری. او [رضا شاه] هم در حد خودش شگفت انگیز است.
«مثلا من به نقل از یک استاد آمار شنیدم که میگفت پس از پایان تحصیلاتش وارد ایران شده بود. درست صبح روز بعد از ورودش به کشور نامه ای دریافت کرد با مضمون این که به وزارت دربار برود.
گفته بود: «من نمیدانستم اینها از کجا فهمیده اند من کی ام و کی آمده ام. رئیس مملکت مرا خواسته بود. آن وقتها هنوز کسی از آمار و اهمیت آن چیزی نمیدانست. رفتم دربار و ایشان از من پرسیدند این علم که تو خوانده ای، به چه دردی میخورد؟ من هیچ از آن نمیدانم، برای من بگو... من توضیح دادم که اگر شما آمار نداشته باشید، نمیتوانید در هیچ زمینه ای برنامه ریزی بکنید؛ نه برای اقتصاد و نه چیزهای دیگر. اول باید آمار داشته باشید و بدانید چند نفر هستید، چند تا زن هستید، چند تا مرد هستید و به اصطلاح اصول کار را با شاه در میان گذاشتم. [شاه] گفت: «خب، شما میتوانید این تشکیلات را راه بیاندازید؟» من ترسیدم، ولی سرانجام گفتم بله، میتوانم. گفت چقدر هزینه دارد؟ گفتم مثلا پنجاه هزار تومان.» شاه، وزیر دربار را صدا کرد و گفت صد هزار تومان بدهید به این آقا... خب، این شاهی است که اگر چیزی را نمیفهمید، اگر چیزی را نمیدانست [که هیچ رئیس مملکتی هم قرار نیست در همه ی زمینه ها متخصص باشد] میپرسید...»
«به رضا شاه بزرگ، پدر ایران نوین آگاهی دادند که تیمسار سرلشگر «خزاعی» همیشه یک فرتور [عکس] رضا تازی] امام هشتم شیعیان] را در جیب خود دارد، و تکه قبری نیز در جوار امام رضا برای خود خریده، تا در آنجا دفن شود؛ رضا شاه، پس از تحقیق و آگاهی از صحت این گزارش؛ دستور داد لباس و سردوشیهای تیسمار سرلشگر خزاعی را از تنش در بیاورند و تلگرافی بدین مضمون برای او فرستاد:
«کسی که عکس و قبر بیگانه را بپرستد، به درد کشور و آرتش ایران نمیخورد.»[24]
در کتاب «سفرنامه ی مازندران» رضا شاه پاراگرافی هست که عمق درک و درایت این سردار بزرگ تاریخ ایران را به نمایش میگذارد: «همه چیز را می شود اصلاح كرد؛ هر زمینی را می‌شود اصلاح نمود؛ هركارخانه ‌ای را می‌توان ایجاد كرد؛ هر مؤسسه‌ ای را می‌توان بكار انداخت؛ اما چه باید كرد با این اخلاق و فسادی كه در اعماق قلب مردم ما ریشه دوانیده، و نسل بعد نسل برای آنها طبیعت ثانوی شده است؟
«سالیان دراز و سنوات متمادی است كه روی نعش این مملكت تاخت و تاز كرده ‌اند. تمام سلول‌های حیاتی آنرا غبار كرده، به ‌هوا پراكنده ‌اند و حالا من گرفتار آن ذراتی هستم كه اگر بتوانم، باید آنها را از هوا گرفته و به تركیب مجدد آنها بذل توجه نمایم. اینهاست آن افكاری كه تمام ایام تنهائی مرا به ‌خود مشغول، و یك ‌ساعت از ساعات خواب مرا هم اشغال كرده است؛ هیچ چیز در این مملكت درست نیست. همه چیز باید درست شود. قرنها این مملكت را چه از حیث عادات و رسوم، و چه از لحاظ معنویات و مادیات خراب كرده ‌اند. من مسئولیت یك اصلاح مهمی را بر روی یك تل خرابه و ویرانه برعهده گرفته ‌ام؛ این كار شوخی نیست، و سَرَم در حین تنهائی، گاهی در اثر فشار فكر در حال تركیدن است.»
اما تفاوت رفتار رضا شاه بزرگ، با رفتار شاهان قاجار و خمینی: «هنگامی که «کریمخان زند» سر دودمان خاندان زندیه، درگذشت، بنابر وصیت خودش او را در شیراز به خاک سپردند. اما آغا محمد خان قاجار که بر سر کار آمد، دستور داد تا پیکر کریم خان را از خاک در آورند و آنرا به تهران منتقل کنند. سپس دستور داد او را در زیر پلکان کاخ صاحبقرانیه [که خودش آنجا زندگی میکرد] مدفون کنند، تا هر روز که از پله ها بالا و پایین میرود، از روی پیکره ی مدفون شده ی کریمخان در زیر پله های کاخش بگذرد.
اما هنگامی که رضا شاه فقید، به پادشاهی رسید، دستور داد تا پیکر کریمخان زند را از زیر پلکان کاخ صاحبقرانیه بیرون آوردند، استخوانهایش را با گلاب شستند و جنازه اش را [بنا بر وصیت کریمخان زند] در شیراز به خاک بسپارند.
و هنگامی که سید روح الله خمینی بر اریکه ی قدرت نشست، دستور داد که شیخ صادق خلخالی با بلدوزر آرامگاه رضاشاه را با خاک یکسان کند و به جایش آبریزگاه بسازد!
تاریخ در مورد هرکدام اینان قضاوتش را خواهد کرد؛ البته زمانی که دیگر مغرضان و دشمنان خونی رضا شاه رخت به زیر خاک کشیده اند و دیگر نیستند تا بازهم تاریخ ایران را مخدوش سازند!
این کار بخشی است از کار بلندی به همین نام
پانویسها
1 - به گفته ی ناصر پاکدامن در کتاب قتل
21 - همانجا صفحه ی 10
22 - سوگياد شصتمين سال كشتن احمد كسروی/محمود گودرزی
23 - کیهان لندن، شماره ی 1292، ص 14
24 - دکتر کورش آریامنش، در سنجش فرهنگ ایرانی و تازی، پیام ما آزادگان شماره ی 264 پاریس

 Q

هیچ نظری موجود نیست: